تبليغاتX
!...نقطه سر خط
سلام وبلاگ جونم

حالت خوبه؟

میدونم خوب نیستی .منم خوب نیستم.هم تو تنهایی هم من

شنیده بودم وفای سگ از آدم بیشتره اما اینجوریشو ندیده بودم

از همه ی آدما بدم میاد حتی از خودم

نمیدونم چرا تنهام گذاشت.هرچی فکر میکنم میبینم من که بهش بدی نکردم چرا رفت

آخرا خیلی تحویلم میگرفت منه  ساده ندونستم داره گولم میزنه

خیلی دوسش داشتم اونم داشت اما رفت نمیدونم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا دیگه تنهام با یه عالمه سوال بی جواب......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:19  توسط لیدا  | 

زود رفتی گلم

           رفتی داغت موند

                        رو دلم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:45  توسط لیدا  | 

 

دیگه به آخر خط رسیده بودم

...باید بهش ثابت میکردم دوسش دارم

...خیلی عصبانی بود!گفت:خب ثابت کن که دوسم داری

گفتم چطوری؟

...گفت ثابت کن برام میمیری

!یه تیغ داد دستم و گفت اگه دوسم داری رگتو بزن

...گفتم:آخه مرگ و زندگی دست خداست نه من و تو

!!!گفت:پس دوسم نداری

...خیلی بهم برخورد و بلافاصله رگمو زدم

:همین طور که داشتم توی آغوش گرمش جون میدادم آروم گفت

!اگه دوسم داشت هیچ وقت خودشو نمی کشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط لیدا  | 

هر دومون جهنمی هستیم

تو به جرم اینکه دل منو دزدیدی

من به جرم اینکه تورو به جای خدا پرستیدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:55  توسط لیدا  | 

    

 

تو مــثل راز پـاییزی ومــن رنگ زمســتانم

چگونه دل اسیرت شد قسـم به شب نمی دانـم

                                                                       

تو مثل شـــمعدانی ها پر از رازی و زیـبایی

ومن در پیش چشمان تو مُشتی خاک گلدانم

 

تو دریایی ترینی،آبـی و آرام وبـــی پایان

ومــن مـوج گـرفتاری اسـیر دست طــوفانم

 

نــمی دانـم چـه باید کـرد با ایـن روح آشـفته

به فـریادم برس ای عشـق من امشب پریشانم

 

تــو دنـیای مـنی بـی انـتها و سـاکت و سـرشار

ومن تـنها در ایـن دنیای دور از غـصه مـهمانم

 

تو مثل مـرز احسـاسی قشـنگ و دور و نـامعلوم

ومـن در حسـرت دیـدار چشـمت روبـه پـایانـــــــم

 

تــو مـثل مــرهمی بـر بال بـی جان کـبوترها

ومـن هــم یک کــبوتر تشـنه بـاران درمـانم

 

بـــمان امشب کــنار لحــظه های بــیقرار مـــن

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشـمانم

 

شــبی یک شـاخه نـیلوفر به دست آبـیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دسـتانم

 

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کـرد

ومــن خــواب تــرا مـی بینـم ولبـخـنـد پــنهانـــــم

 

تو مثل لحظه ای هستی کـه بـاران تازه مـی گیرد

ومن مرغی که از عشقت فقط بـی تاب وحـیرانـم

 

تو می آیی ومن گـل مـی دهـم در سایه چشـمت

و بــعد از تـو مـنـم با غـصه های قـلب سوزانـم

 

تـو مـثل چشـمه اشکـی که از یک ابـر مـی بارد

ومــــن تــنها ترین نــیلوفر روبـه گــلستانم

 

شــبست و نـغمه مــهتاب و مــرغان سـفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شـعری که مـی خوانـم

 

تـــــمام آرزوهــایم زمــانی ســبز مــی گردد

که تو یکشب بگویی،دوستم داری تـو،مـی دانـم

 

غــروب آخــر شــعرم پـر از آرامش دریـاست

ومــن امشب قســم خوردم تـرا هـرگز نـرنجانم

 

به جان هر چه عاشـق توی این دنـیای پـر غوغاست

قـــدم بگـــذار روی کــوچه های قــــــلب ویــــــــرانم

 

بدون تو شــبـی تـنها و بـی فانوس خــواهــم مــرد

دعــا کــن بــعد دیــــــدار تـو بــاشد وقـت پـایانـــم

 

**   ای کاش هر نفسی که می کشیدم بی تو لحظه ای آرام نداشت**

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط لیدا  | 

 

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط لیدا  | 

 

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند.

 

بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند،

 

مثل " د " دوستت دارند،

 

مثل " ع " عا شقت میشوند،

 

مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:29  توسط لیدا  | 

 

   خدایا اگر تو درد عاشقی را می کشیدی

             تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

                      اگر چون من به مرگ آرزو ها می رسیدی

                             پشیمان میشدی از اینکه عشق را آفریدی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:42  توسط لیدا  | 

شنيده ام که شقايق هاهرگز نمي ميرند

 پس تو را دوست دارم:...

............ تا مرگ شقايق ها...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:31  توسط لیدا  | 

 

اين روزا درد ادما

فقط غم بي كسيه

زندگيشون حاصلي از

حسرت و دلواپسيه

اين روزا فصل غربت

عشق و بيداي مجنونه

بغضاي كال باغچه ها

منتظر يه بارونه

اين روزا دوستاي خوبم

همديگرو گم ميكنن

دلاي پاك و ساده رو

فداي مردم ميكنن

مردم ما به همديگه

فقط زود عادت ميكنن

حقا كه بي وفايي رو

خوبم رعايت ميكنن

درسته كه اينجا همه

پاييزارو دوست ندارن

پاييز كه از راه برسه

پا روي برگاش ميذارن

اما شايد تو زندگي

يه بغض خيس و كال دارن

چند تا غم ويه حسرت و

ارزوي محال دارن

اگه بهم كمك كنيم

زندگي ديدني ميشه

بر سر پيمان ميمونن

دوستاي خوب تا هميشه

اما نه... فكر كه ميكنم

اين كار يه كار ساده نيست

انگار براي گل شدن

هنوز هوا اماده نيست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط لیدا  | 

 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني..
           دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني..
           دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني..
           دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.. 
           دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني..
           دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني..
           دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط لیدا  | 

 

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:1  توسط لیدا  | 

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.
گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.


اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط لیدا  | 

دل تنگتم...

 دوستت دارم

رفتي و نديدي...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط لیدا  | 

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

 

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

 

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

 

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

 

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

 

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

 

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني

 

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

 

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

 

حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

 

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

 

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

 

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

 

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

 

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

 

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

 

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

 

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

 

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

 

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني


پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

 


حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

 

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

سعید جان من حاضرم به خاطرت همه ی این کارارو بکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط لیدا  | 

به من گفته بودن تو خیلی تنهایی ، منم اومدم تا تنها نمونی ، تا از تنهایی غصه ات نگیره
 
 آخه من خودم تا حالا خیلی تنها بودم ، می دونم تنهایی درد داره ،خواستم بیام پیشت ، توی تنهاییت بشینم ، تو هم عشقتو توی تنهایی من بشونی اونوقت دیگه نه من تنها بمونم نه تو ...

 
یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم حرف زدم تو بشنوی .
 
چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...
من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...
من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون  حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی زبونم بود اما  اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت دادم ،
 
می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت  ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی ...
 
 من اونجا خیلی غریبیم شد فکر کردم اونوسط اصلا دیده هم نمی شم ، منو بگو که خیال داشتم بیام روبروت بشینم اما اون جلوها بیخ تا بیخ آدم نشسته بود حتی نفسامم توی اون جای تنگ جا نمی شد ... از توی شلوغی اومدم بیرون ، می خواستم برم ، بغضم گرفته بود اصلا برای چی اومده بودم ؟؟؟ تو رو از تنهایی نجات بدم یا خودمو ؟؟ اما تو که اصلا تنها نبودی اونهمه عشق اونهمه حرف ... اما تنهایی من چی می شد ؟ حرفای من ؟ دلتنگیای من ؟ دردای من ؟ اشکام ، خنده هام ؟؟ یه چیزی قفسه سینمو فشار می داد نمی دونم ازدحام جمعیت بود یا ... می خواستم برم یعنی رفتم ، یه جای دور یه کنج دور ، نشستمو کز کردم ... نمی خواستم گریه کنم اما خب گریم گرفت دست خودم که نبود ...
 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط لیدا  | 

 

خیلی وقته که ندیدمت گلم

بی قرارم تا ببینمت گلم

 تو سکوت پشت این پنجره ها

موندگارم تا ببینمت گلم

پیشکش نگاه تو قلب منه

یاد حرفات منو آتیش میزنه 

همه هستیم به فدای تو گلم

با تو بودن تنها خواهش منه

کاشکی پرنده ای بودم پر میزدم رو بومتون

شاید یه روز پنجره ها رو وا کنی

آبم بدی دونم بدی عشقو خودت یادم بدی

شاید یه روز اسم منو صدا کنی

گریه هام مرحمه دردای منه

بی صداست به عشق فریاد شدنه

این پرنده اسیر بی صدا 

داره اسم تو رو فریاد میزنه

نفسهای آخره آه ای خدا

دل من جون داره میده بی صدا

من میخوام یه بار دیگه ببینمش

تا بپرسم که چرا رفته ..... چرا؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:47  توسط لیدا  | 

 یکی را دوست می دارم

 

       ولی افسوس او هرگز نمی داند

 

  نگاهش میکنم 

 

          شاید بخواند از نگاه من

 

  که او را دوست می دارم

 

            ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

 

  به برگ گل نوشتم من

 

               که او را دوست می دارم

 

  ولی افسوس او گل را

 

              به زلف کودکی آویخت

 

 تا او را بخنداند

 

               یکی را دوست می دارم

 

  یکی را دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:31  توسط لیدا  | 

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
 
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
 
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
 تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
 
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
 میون این همه دشمن تو رفیقی جون بناهی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت واسه من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه ندانی که منو دادی نشونم
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت
ت
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط لیدا  | 

در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به

او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم

و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد

و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:27  توسط لیدا  |